تبليغاتX
کاش می شد برگرده

nazi70

عاشق

nazi70

http://nazi70.blogfa.com

کاش می شد برگرده

کاش می شد برگرده

کاش می شد برگرده

باز تنها شده ام به چه اندیشه کنم به اتاقی که برایم گور است یا به آن خاطره ها که دگر باره
برایم رویاست

سوختمو سوختمو ساختم هر چي داشتم به پات باختم كاش كه تو رو از روز اول مثل امروز
ميشناختم
عاشقی ماله قصه هاست اونم از نوعه افسانه

کاش می شد برگرده

عاشقی ماله قصه هاست اونم از نوعه افسانه
زندگی
زندگی شيرين است!

زندگی فرصت يک سجده به دستان خداست.

زندگی آب رواني است خنک بر تن عريان چنار.

زندگی حس تماشاي تن بيد از اين پنجره هاست.

زندگی حس سکوت است در يک خانه ي دنج!

زندگی تار قديمي است که بر گوشه ي ديوار من آويزان است.

زندگی قطره ي اشکي ست که در چشم شقايق جاريست.

زندگی شيرين است.

زندگی فاجعه نيست.

زندگی نيست بلا

یا به قول یه دوست جون مهربون به اسم الناز:

زندگی فصل پر از روياست

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زندگی یعنی قدر لحظه ها را دانستن

زندگی رسم خوشایندی است

یه بنده خدای دیگه گفت :

امروزمونو با این موجه منفی دادنت خراب کردی ؟  

آقا تسلیم

کم آوردم ببخشید تمام امواج منفی رو پس می گیرم

مگه چند بار می خوام زندگی کنم ؟ مگه چند بار می تونم جوون باشم ؟ از این به بعد فقط انرژی و موج مثبت می خوام بدم (حالا راضی شدید؟)


خوشحالم  نوشتن رو شروع کردمو  خدا دوستای خوبی مثل شماها رو بهم داده 
 ازمهربونیاتون ممنونم

 بازم به من قوت قلب بدید

 دعا یادتون نره

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:18 توسط عاشق |
هرگل که به روزگار میدهد صفا گلچین روزگار امانش ندهد
 محبوبیت خسرو شکیبایی جنس ظریفی دارد انگار. این درست که شخصیت دوست‌داشتنی «هامون» در جان و ذهن خیلی از ما برای همیشه زندگی می‌کند، ولی به جرأت می‌گویم که در میان خیل بازیگران قدیم و جدید، شکیبایی، محبوبیتی از جنسی دیگرگونه داشت. دوست‌داشتنی بودن‌اش حتا با محبوبیت «عزت‌الله انتظامی» بزرگ هم فرق می‌کند. سخنم بر کمی و زیادیِ آن نیست؛ این است که می‌خواهم بدانم شما، هریک، خسرو شکیبایی را چرا این‌قدر دوست داشتید و اکنون چرا این‌طور مبهوت مانده‌اید از رفتن‌ زودهنگام‌اش؟محبوبیت

نوشته ی رضا کیانیان به دوست از دست رفته اش

سلام خسرو جان

بی‌خبر گذاشتی و رفتی. بدون خداحافظی!

دو هفته پیش هم که آخرین جایزه‌ات رو گرفتی، روی صحنه لام تا کام حرف نزدی. از گوشه صحنه اومدی

ارتباط من با تو، مثل کوهنوردها با کوه‌هاست. هر قله‌ای رو که فتح می‌کنن، می‌بینن پشتش یه قله‌ بلندتر هست. من هرچی می‌دوم، تو یه قدم جلوتری؛...

 

بالا و آروم جایزه‌ات را گرفتی؛ برای سی سال حضور پرشور و شوقت در سینمایی که این روزها چندان شور و شوقی در آن نیست.

فقط لبخند زدی و رفتی پایین و لای جمعیت گم شدی. خوب اگه قرار بود بری و پشت سرت رو هم نگاه نکنی، چند کلمه‌ای برای ما که پشت سرت بودیم، حرف می‌زدی!

یادمه وقتی آمدی رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه یکی دو بار دیگه که این اواخر روی صحنه اومدی و دیدمت، حالت زیاد خوب نبود. ولی این دفعه، همه خوشحال شدیم. فقط نمی‌دونستیم داری میری. نمی‌دونم خودت می‌دونستی یا نه.

می‌گن آدمای خوب قبل از رفتن، حال‌شون خیلی خوب می‌شه؛ چون دارن می‌رن یه جای خوب. ما از کجا باید می‌فهمیدیم که این حال خوب نشانه‌ چیه؟ همیشه بعد از این‌که اتفاق می‌افته، می‌فهمیم. ولی فکر کنم خودت می‌دونستی؛ چون هیچی نگفتی و اون‌جوری فقط لبخند زدی. شاید داشتی خداحافظی می‌کردی و ما نمی‌فهمیدیم. ولی چه خداحافظی باشکوهی! 

خیلی‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظی کنن؛ اما نمی‌تونن. شاید هم اون لبخند همین معنا رو داشت. شاید اگر حرف می‌زدی، همه‌ خداحافظی‌ات می‌شد همون چند تا کلمه؛ ولی چون همیشه شاعر بودی، فقط

این‌جوری که تو رفتی، کلی «خدابیامرزی» و «یادش بخیر» و «حال‌های خوب» و «یادهای خوب» و .. بدرقه‌ راهته. ...

 

مهربان و با سپاس نگاه کردی و لبخند زدی. حالا که فکر می‌کنم، می‌فهمم این‌جوری بیش‌تر حرف زدی.

من هی باید از تو یاد بگیرم. یادته سال‌ها پیش وقتی از مشهد به تهران آمدم، تو روی صحنه‌های تئاتر می‌درخشیدی. من کلی دویدم تا روی صحنه بیام و دیده بشم.

بعدها هم که تو روی پرده سینماها می‌درخشیدی، باز هم من کلی دویدم تا روی پرده بیام و دیده بشم.

یادته من اولین فیلمم رو که بازی کردم، تو «هامون» بودی. من یادمه که در فیلم «کیمیا»، دست منو می‌گرفتی. کلی حال می‌دادی که رو بیام و دیده بشم. بعد هم فقط یک بار دیگه شانس داشتم در کنار تو بازی کنم؛ تو فیلم «درد مشترک»، چه بامسما.

ارتباط من با تو، مثل کوهنوردها با کوه‌هاست. هر قله‌ای رو که فتح می‌کنن، می‌بینن پشتش یه قله‌ بلندتر هست. من هرچی می‌دوم، تو یه قدم جلوتری؛ مثل الآن. جلوتری دیگه عموجون. رفتی اون‌ور. نمی‌دونم چقدر دیگه باید بدوم تا به

ما که اون دنیا به بازیگری‌مون ادامه می‌دیم. اون‌جا هم حتما نمایش هست. اون‌وری‌هام حتما به سرگرمی احتیاج دارن. پس اون‌جا بی‌کار نمی‌مونیم. وقتی مردم رو سرگرم می‌کنیم و حال‌شون خوب می‌شه....

 

اون‌ور برسم، تازه نمی‌دونم در چه وضعیتی میام اون‌ور.

پس از اون‌ور یه دعایی برای من بکن. میگن دعای اون‌وری‌ها برای این‌وری‌ها زودتر مستجاب می‌شه. این‌جوری که تو رفتی، کلی «خدابیامرزی» و «یادش بخیر» و «حال‌های خوب» و «یادهای خوب» و .. بدرقه‌ راهته.

من که شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشی، یه نگاهی به این‌ور بندازی می‌بینی.

دست پر رفتی دیگه. می‌بینی چقدر از من جلوتری! کلی باید بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.

البته جات پیش ما خالیه. هنوز سینمای ایران کلی با تو کار داشت. ولی خوب مثل به دنیا آمدنه دیگه. موقعش که برسه، باید متولد بشیم. ما یه تولد رو دیدیم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارک.

می‌دونم اون‌جا کلی از بر و بچه‌های سینما و تئاتر اومدن پیشوازت. حتما کلی هم تدارک دیدن.

ما که اون دنیا به بازیگری‌مون ادامه می‌دیم. اون‌جا هم حتما نمایش هست. اون‌وری‌هام حتما به سرگرمی احتیاج دارن. پس اون‌جا بی‌کار نمی‌مونیم. وقتی مردم رو سرگرم می‌کنیم و حال‌شون خوب می‌شه. یه خدابیامرزی به ما و پدر و مادرمون می‌گن دیگه. وقتی مردم تو خیابون تو رو می‌دیدند و بی‌اختیار لبخند می‌زدند، خودش خدابیامرزیه دیگه. وقتی مردم می‌فهمن که تو رفتی و دیگه میون ما نیستی، گریه می‌کنن و جاتو خالی می‌کنن، خدابیامورزیه دیگه.

می‌بینی خدا چه لطفی به تو داشته که این موقعیت و جایگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحویلت می‌گیره و می‌بردت روی صحنه‌ها و پرده‌های اون‌جا، که بازم مردم اون‌ور ببیننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابیامرزی ادامه داشته باشه.

به امید دیدار

رضا کیانیان»

خاطره آخر

خيلى دور نبود. هنوز يك ماه نشده است. دهم تير ماه قرار بود دومين جشن انجمن نويسندگان و منتقدان سينمايى برگزار شود. يكى از برگزيدگان بى چون و چراى جشن در بخش تجليل از بهترين بازيگران ۳۰ سال اخير خسرو شكيبايى بود. از صبح با تلفن همراهش تماس مى گرفتم تا مطمئن شوم براى جشن مى آيد. تلفن همراه اش خاموش بود. مى دانستم ناخوش احوال است و راستش بى ادبى دانستم با منزلش تماس بگيرم. ظهر كه به تالار وحدت رفتم دوستان در شوراى برگزارى جشن از من پرسيدند كه آقاى شكيبايى مى آيد. با اين كه مطمئن نبودم اما با اطمينان گفتم مى آيد. عصر شد. مهمانان يك به يك آمدند. خسرو شكيبايى را كه ديدم دلم آرام گرفت.
نسل ما كه در دهه ۶۰ سينما را شناخت بسيار از امثال شكيبايى تأثير گرفت. بسيارى از علاقه مندان به سينما فيلم هايى دارند كه آنها را در كتابخانه شخصى نگه مى دارند. هامون يكى از آن فيلم هاست. شكيبايى در هامون شكيبايى ديگرى بود.
در شب جشن روى صحنه كه رفت، هيچ نگفت و تنها تشكر كرد. اما راه رفتن اش نشان مى داد كه حال مساعدى ندارد. در اين اواخر هم چندان در محافل نبود. تلفن كمتر جواب مى داد و فقط كار مى كرد. مراسم كمى طولانى شده بود. بيرون از سالن به همراه منصور ضابطيان و على علايى مشغول صحبت بوديم كه شكيبايى از سالن خارج شد. كنار ما آمد و سلام و عليكى با هم كرديم. ديدم بغض دارد. گفت: آن بالا نتوانستم هيچ بگويم. بسيار احساساتى شده بودم. فقط اين را بگويم كه بسيار مرا خوشحال كرديد. اين جايزه بسيار برايم اهميت دارد.
خيلى سخت سخن مى گفت. بيمارى در چهره و بدنش آشكار بود. گفت كه درد دارد و نمى تواند تا آخر مراسم بماند و رفت. اين روز ها هم بسيار شنيدم كه حال و روز خوبى ندارد و تنها تأسف مى خوردم.
شكيبايى از بازيگران خوب نسل بعد از انقلاب سينما است. بازيگرانى كه بى هيچگونه امكان تبليغاتى كه در اختيار بازيگران امروز است درخشيدند و تماشاگران را به سالن كشاندند. بازيگرانى كه از دنياى تئاتر مى آمدند، ادب و نزاكت بازيگرى را خوب مى دانستند. يادم نمى رود در مراسمى عزت الله انتظامى پشت ميكروفن گفت: «اين خسرو يه عادت جالبى داره. اونم اينه كه هر سال روز معلم كه مى شه يه زنگ به من مى زنه و روز معلم را به من تبريك مى گه و اين عجيب به دل من نشسته...»
شكيبايى در آخرين حضور هايش روى پرده در فيلم شب دوباره با انتظامى همبازى شد و يادگارى خوبى از خود به جاى گذاشت. شب جشن منتقدان كه تالار وحدت را ترك مى كرد نمى دانم چرا نمى توانستم نگاهم را از او بگيرم. رفت و رفت تا اين كه علاقه مندانش دورش را گرفتند و او با تمام كسالت به آنها پاسخ داد و با آنها عكس گرفت...
همان تصوير از آن شب، شد تصوير آخر بازيگر دوست داشتنى دوران نوجوانى و جوانى ام... يادش به خير و روحش شاد.
روحش شاد


+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:18 توسط عاشق |
بدون شرح

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 15:43 توسط عاشق |

مگذارکه حتی  آب دادن گلهای باغچه به عادت آب دادن گلهای باغچه بدل شود

ارزش هر چیز به اندازه ی عمریست که برای آن صرف کردی

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:15 توسط عاشق |
او هم از میان ما رفت

ای دوست

کتیبه را کوتاه نوشتی و در روبان قرمز نمایان شدی

دادشاه را اجرا کردی و چون صاعقه در دزد و نویسنده دیده شدی

در رابطه با ترن به شکار رفتی و عبور از قبار را تجربه کردی تا در هامون به سیمرغ رسیدی

جستجو در جزیره را آغاز کردی که به بانو بگویی که پرواز را بخاطر بسپار

گویی که خود پرواز کردی از میام ما, یک بار برای همیشه را اجرا کردی تا

بلوف نباشد درد مشترک تو و سارا

اینبار سیمرغ خود به سراغ تو آمد و در کیمیا تو را جاودانه کرد

با پری سایه به سایه به سرزمین خورشید رفتی تا خواهران غریب را به ایران نشان دهی

روانی سرشار از زندگی بود دختر دائی گمشده را با لژیون پیدا کردی

عشق شیشه ای و میکس رابا هم اجرا کردی همه دختری به نام تندر را در زندگیت دیدند

مزاحم کاغذ بی خط بود در اثیری.این را همه دیدند که سالاد فصل بهترین کار بود بعد از صبحانه ای برای دو نفر

اما در ازدواج صورتی حکم بر این بود که ستاره ها ما را روزی تنها می گذارند

ما همه امیدواریم در سرزمین سبز خانه ای سبز را داشته باشی

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:59 توسط عاشق |
دقیقه ها

دوباره دقیقه هارو کند وآهسته می بینم
دوباره چشم خدارو روخودم بسته می بینم
تا دلم آروم بگیره سر به کوچه ها میذارم
رو به آدما می خندم تو سیاهیا می بارم
توی یه جاده برفی پی انتها می گردم
توی یه رویایه آبی هنوزم اسیر دردم
آخه دنیا تو چشام رنگشو باخته
آخه یک جنس غریبه آسمون منو ساخته .

برده رنگ انتظارو بارون چشمای خستم
انگار آهنگی نداره بی تو این قلب شکستم .
عشق من جنس هوس نیست رنگ خاطرات تلخ
قصه های پرغباری که روشون چشامو بستم        

از سپیده تا سپیده آسمون ابری و تار
مثل بغض سینه من شوق باریدن نداره
بوی بارون میده حرفات اشک چشمام بی قراره
عشق من سوززمستون عشق توشور بهار

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:35 توسط عاشق |
یک سال گذشت
یه سال از روزی که تو مدرسه بهت زنگ زدم کذشت یه سال از کلاسهای تابستونی یه سال از اون تیکه گفتنا که "آره افتادی داری کلاس جبرانی می ری اما نمی خوای به من بگی"

یه سال از اس ام اس دادن یواشکی... داره ماه رمضون می یادا داره می یاد شبایی که تا سحر حرف می زدیم کجا رفت اون دوست داشتنت کجا رفت نازنین خوندنت کجا رفت نگران شدنت کجا رفت تعقیب کردنت

الان من موندم یه عالمه خاطره از تو و تو در کناره یکی دیگه دلم برات تنگ شده دوست دارم ببینمت هر جا می رم دوست دارم تورو ببینم دعا می کنم تو اونجا باشی اما.....

من منتظرم با تمم خیانتات آخرین جمعه ای که با هم حرف زدیم یادته یه سال رفت تولدم حتی تبریک نگفتی از صبح منتظر بودم تبریک بگی اما خبری نشد تا شب منتظر بودم موقع بریدن کیکم آرزو کردم تورو اون شب ببینم اما نشد نمی دونم چرا

منتظرم هر روز و هر لحظه

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:34 توسط عاشق |
هوای گریه کردن
 

هواي گريه هست وقتي براي گريه نيست

کارم گذشت از گريه و فرصت براي خنده نيست

ناخن به سينه ميکشم از روي ناچاري ولي

گويي در اين ماتم کده احساس دردي زنده نيست

من تو همدرد يک حادثه پر از حکايت

هر دو بارون زده ابر شکايت

تو درون آتشي سوزنده مونده

من يه خاکستر نشين تا بي نهايت

کدامين آشنائي را بدعوت خوانم امشب

که از نيش به زهر آلوده اش بيمارم هر شب

چگونه قصه اي را با رفيقم گويم از درد

که از دردم به خوشحالي نيارد خنده بر لب

حال و هواي گريه هست وقتي براي گريه نيست

کارم گذشت از گريه و فرصت براي خنده نيست

ناخن به سينه ميکشم از روي ناچاري ولي

گويي در اين ماتم کده احساس دردي زنده نيست

قصه عشق من و تو يه حديث جاودانه

بي گناه گشته اسير بازي خشم زمانه

توي اين بيگانه بازار با هياهوي محبت

مرده انگار عاشقي تو قصه هاي عاشقانه

خسته و دربدر از زخم حسادت

هر دو دل شکسته مرگ صداقت

نارفيقان را ببين خنجر بدست

در کمين نشسته با نام رفاقت

حال و هواي گريه هست وقتي براي گريه نيست

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 20:15 توسط عاشق |

از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟

چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟

دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...

آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند آدمها می میرند و

 این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل

 خاموش می سپارند!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:56 توسط عاشق |

چه هستم؟                          
هر روز مدتی را به سکوت و خاموشی بگذران!از خود بپرس:من چه هستم؟
از کجا آمده ام؟موطن حقیقی من کجاست؟چرا به دنیا آمده ام؟
یک روز از اعماق درون,پاسخ بر خواهد آمد و راز زندگی بر تو عیان خواهد شد و خواهی دانست.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:50 توسط عاشق |
نظر سنجی
سلام سلاممممممممم

خوفین؟؟؟؟؟؟

تصمیم گرفتم آپ کنم البته این یکی با بقیه فرق میکنه!

راستش یه دفتر نظرسنجی درست کردم که همه ی دوستام عقایدشون را واسم نوشتن حالا میخوام سوال ها رو واسه ی شما بنوسم

خوشحال میشم جواب بدین!

۱-نام   تاریخ تولد     ماه    روز

۲-آیا راسته جوان های امروزی ماهواره تیپ اند؟

۳-نظرت درباره جنس مخالف چیه؟

۴-دوست داری تا چه سنی زندگی کنی؟

۵-در یک سطر پدرو مادرو توصیف کن!

۶-آینده را در چه میبینی؟

۷-اگه ثروتمند بودی چی کار میکردی؟

۸-دوست داشتی که............

۹-از چه ماشین و چه رنگی خوشت میاد؟

۱۰-یک بیت شعر از خواننده ای که دوست داری بنویس!

۱۱-نظرت در مورد جوان و نوجوان چیه؟

۱۲-از کدام اعضای خانواده خوشت میاد؟

۱۳-نظرت در مورد عشق خیابانی چیه؟

۱۴-زندگی چیست؟

۱۵-رنگ محبت چیست؟

۱۶-عشق را توصیف کن!

۱۷-تفاوت عشق و دوست داشتن را بگو!

۱۸-نظرت در مورد من چیه؟

۱۹-چقدر منو دوست داری؟

۲۰-حرف دلتو واسم بزن!

منتظره جواباتون هستم دوستان

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:49 توسط عاشق |
فرصت

لحظه ها می گذرند؛

تا فردا

بیشتر از ثانیه ای فرصت نیست،

                                            همه جا را گشتم

                                            تو نبودی انگار

                                            خسته ام، خسته از این همه گشتن

                                            و سر آخر، تکرار

فرصتی باقی نیست

چشم را باید بست

و از این ثانیه آسوده نشست

                                            - دیگر از ماندن بی تو سیرم -

                                            چشم را می بندم

                                            به تو می اندیشم

                                            و سپس می میرم . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 14:57 توسط عاشق |
این تنهایی ابدیست

 

            بجنگ برای آن چیزی که به دست نمی آوری

 

                                    محال واقعیست

 

                           در فعل خواستن توانستن است چیزی جز شکست نیست

 

    و تنها این تنهاییست که ابدیست

     

                                                                       و ...

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 16:52 توسط عاشق |
سلااااااااام
سلااااام به همه ی دوستای گلم

امیدوارم که حال همگی خوب باشه

من برگشتم

دارم واسه ی کسی که خیلی خیلی دوستش دارم مطلب می نویسم کاش یه بار فقط بخونه ممنون می شم نظر بدین خوشحالم می کنید قربونتون

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 16:30 توسط عاشق |
شکستم.....
یعنی واقعا تموم شد؟؟؟

آره فکر کنم تمومش کردم ...

الان چه حسی دارم؟

خوشحالم یا ناراحت؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 16:20 توسط عاشق |
بازم عکس

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:52 توسط عاشق |
عکس عکس عکس عکس عکس

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:47 توسط عاشق |
یادی از گذشته مون...(4)

سلام ای نو گل زندگیم امروز هم می خواهم واسه تو و دلم بنویسم. دلی که کلی داغونه... وقتی تو رو می بینم خوشحال میشم و حس میکنم دیگه تو این دنیا نیستم بلکه تو آسمونام خدایا این لحظات رویایی را از ما نگیر. خدایا     الهه ام رو از من نگیر... ای خدا تو این همه فرشته داری من تو این دنیا کسی رو ندارم فرشته منو از من نگیر. خدایا خیلی تو رو دوست دارن ولی من تو این دنیا فقط اونو دارم معبودم را از من نگیر. نمی دونی الهه ی من وقتی تو رو    می بینم اولش تو آسمونام ولی وقتی از پیشم میری گریه ام میگره. ای خدا چرا صدای منو نمی شنوی درسته سر تا پا گناهم ولی به خاطر این فرشته ات که اشتباهی فرستادی زمین یک بار هم شده صدایمو گوش کن ولی آخه چرا من؟ میدونم داری آزمایشم میکنی خدایا قول میدم دیگه باهات قهر نباشم فقط اونو به من برسون اون احساس قلبی منه.اون روح منه. کمکم کن تا کی گریه و سکوت, حس میکنم این بغضم تو گلوم گیر کرده, می دونی خدا فقط من اونو دارم. و فقط اونو پرستش میکنم فقط ما رو به هم برسون قول میدم تو این دو روز زندگی دیگه خطایی از من سر نزنه گرچند الانشم بنده مخلصت هستم. این آرزوی قلبمو بر آورده کن میدونم, تو هم عاشقا رو دوست داری آخه اگه عشق گناه بود؟ چرا ما رو عاشق هم کردی؟ چرا عشقو به وجود آوردی؟ این عشق ما پاکترین عشق زمینی هست نه این عشق ما یک عشق آسمونیه. خدایا اگه قراره یکی فنا شه بزار اون من باشم چون من طاقت ناراحتی عزیزم را ندارم.  الهه ی نازم هر چی می گذره نیمه گمشده ام را بیشتر در وجود تو حس میکنم. و تو زندگیم کسی جای تو رو تو قلبم نمی گیره من مواظب قلبت هستم که یک موقع از پیشم نره و به قلب خودم سپردم که همیشه تو رو دوست داشته باشه... تا ابد دوستم داری؟ خوب اینکه مسلمه دوستم داری.  بهم قول بده تنهام نمی زاری یادت باشه که قول دادی و من هم بهت قول میدم ای یگانه عشقم.  

                       

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:38 توسط عاشق |
دیگه بسه...

دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم:   ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم...

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:35 توسط عاشق |
یادی از گذشته مون...(3)

الهه ی نازم امروز هم بدون تو سپری شد نمی دونم چرا این لحظات این جوری می گذره امروز هم انتظارت را داشتم. و بارها از کوچه تان گذر کردم ولی در این شهر نشانی از تو نمی یابم دلم برای نازنین ترینم خیلی تنگ شده و امروز هم دلتنگت بودم. ای خدا ای کاش ازش خبری میشد اون موقع راحت میشدم باور کن الان حس میکنم خیلی بیشتر از احساسم دوستت دارم. و هر چی بگم کم گفتم فقط یادت نره که خیلی دوستت دارم. خوب من منتظرت هستم. در میان گلها گلی قشنگتر از تو ندیدم. ای گل نازم ای محرم رازهایم خیلی دوستت دارم. و عاشقترین عاشق منم و خدا کنه در سپیده دم فردا ازت خبری بشه و گرنه من می میرم. دلت میاد منو تنها بزاری؟ نه می دونم تو دست خودت نیست و گرنه ازت خبری میشد ولی به هر حال ای کعبه عشقم من هنوز عاشقی خسته به شوق دیدارت هستم. خوب امشب نمی توانم زیاد برایت بنویسم چون اشکام سرازیر شدن. و می خوام گریه کنم به بخت و سرنوشت خودم. و برای تو دعا کنم هر جا باشی شاد باشی ای مهربان ترینم. و به قول شاعر بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود. و دلم برای نگاه چشمان خمارت تنگ شده انگار تمام دنیا علیه من بسیج شده و من تک وتنها یک طرف. الان که نیستی من واسه کی دیگه دردل کنم, غم وغصه هامو به کی بگم و این دردهای نفهته در دلم و بغض سکوتم پیش کی بشکنم...؟

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:33 توسط عاشق |
چرا رفتی؟!؟!

دلم با بودن تو دشتی سر سبز پر از گلهای احساس عشق بود... ولی با نبودنت یکباره به کویری ترک خورده پر از خارهای خود رویش بیابانی شد... دلیلش را خودت بهتر از من میدونی دیگه لازم نیست تکرار کنم... بازم یک سوال تکراری؟    الهه ی من چرا رفتی؟ چه آسون من از یاد تو رفتم... چه آسون... باورم نمیشه این همون الهه است که روزها وشبهاش با یاد من سپری میشد. این همون الهه است اگه یک وقت نبودم برای نبودنم غصه می خورد. الان که تو اوج نبودنم به فکرم نیست. الان که بیشتر از همیشه به محبتش نیاز دارم پیشم نیست. من که باورم نمیشه؟ اصلا واسم سوال شده چرا رفت؟ آخه من چیکار کردم که باید تاوان پس بدم... یک سوال ازت دارم؟ من جواب این دلو چی بدم. بهش بگم تو کجا رفتی...! ای دل بمیر نمیدونم کجاست؟ میدونم خیلی وقته مردی دلم... بیشتر از اینا بمیر تا دیگه بهونه اش را نگیری دیگه سراغشو از من نگیری... بسوز بساز با این زندگی... ای کاش در این ماتم کده یک ذره مهربونی بود ای کاش... ای کاش دیگه کارم به جایی نمی رسید که دیگه حوصله انتظار را هم نداشته باشم... ای کاش... من لابد بد کردم که بد می بینم. من دوست داشتم دوستم داشتی مثل قدیما. اگه خبری ازم نمیشد نگرانم میشدی ولی الان چی؟ روزها می گذرند پی در پی سراغی از من نمی گیری. آخه درسته گفتن عاشق تنهاست... ولی نه تا این حد که روزی صد بار آرزوی مرگش را بکنه...

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:30 توسط عاشق |
یادی از گذشته مون...(2)

سلام ای نو گلم دیشب هم ای کعبه عشق طوافت کردم ولی چرا باید سرنوشت پلی باشد بین منو تو. باور کن هر وقت می بینمت خیلی افسوس می خورم که چرا زودتر از اینا عاشق هم نشدیم. اون موقع شاید شرایط بهتر از الان بود. میدونی فردایی ندارم اگه هم داشته باشم فردای بدون تو رو    نمی خوام. میدونی تو همه دنیا من هستی. باور کن وقتی از پیشت میرم دوباره غمگین میشم ومثل ابر بهاری می گریم ولی آخه تا کی باید انتظار نگاهت را برای همیشه داشته باشم الهی من قربون اسم قشنگت قلب مهربونت احساس لطیفت وعشق پاکت برم. زندگی از دستت دلگیرم چرا اول راه زندگیمون باید این جوری بشه عاشق هم باشیم ولی قدرتی نداشته باشیم.امشب همزمان با اشک چشمام باران می بارد.امشب گویا تو را دیدم در این شب بارانی در زیر چتر آسمان بودی یک لحظه فکر کردم خودتی! ولی بازم هم رویایی بیش نبود.امشب خیلی دلتنگت هستم کجایی ای مونس تنهایام دلم برایت تنگ شده به طنین صدای دل نوازت عادت کرده ام. امشب خیلی جای خالیت را حس میکنم می خوام بدونم من بیشتر دوستت دارم یا تو؟ چند ساعت است صدای قشنگت را نشینده ام دارم دیونه میشم. و این ثانیه ها چه دیر می گذرند, تا صبح چیزی نمانده انتظار تنها چاره ی من است. و به قول شاعر که میگه نشو عاشق که عشق داره گرفتاری, ولی من عاشق شده ام از اعماق وجودم. پرونده قلبم با عشق تو آغاز میشه و به عشق تو ختم میشه. به قول شاعر که میگه که غروب عاشقان رنگ طلایست ولی عشق من به تو غروبی نخواهد داشت و همیشه در طلوع است و هر روز آتش عشقم بهت بیشتر میشه. هر صبح که از خواب پا میشم, و روزی دیگر را آغاز میکنم عشقم بهت بیشتر از روز قبل میشه و همیشه حس میکنم تو زندگیم تو را کم دارم ای نازنین یارم. درسته زمونه بین من وتو مرز فاصله کشیده ولی باور کن با همه این فاصله ها که گرداب سرنوشت برایمان درست کرده خیالی نیست ومن عشقم بهت همیشه ایام سبز است و سبز خواهد ماند دلم برای نگاه نازت تنگ شده. تو سزاوارترین معشوقه قلبمی...     

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:28 توسط عاشق |
تنها یادگار از خاطره تو...

(این مطلبی که نوشتم خیلی طولانیه ولی اگه عاشق هستید تا آخرش را بخونید و اگه دوست داشتید نظرتون بگید. هم می تونید در قسمت نظرات ثبت کنیدپایین وبلاگ . غمهایتون کوتاه...التماس دعا...)

سلام الهه ی رویاهام... باور کن دیگه آمار روزها بی تو بودن داره از دستم خارج میشه(ولی تو جدی نگیر خواستم مثل اون وقتا اذیتت کنم) امروز هم اومدم برات بنویسم و یک خواهش ازت بکنم توقع هم ندارم که قبولش کنی. منم واسه اینکه آرمانی رو دلم نباشه بهت میگم دیگه عمل کردن به آن بماند بستگی به خودت داره که تا چه حد آزاد باشی و حق انتخاب داشته باشی. و مثل رفتنت نباشه اختیاراتت... خوب زیاد حرف زدم بذار بریم سر اصل مطلب. خواهشی که ازت دارم میدونی چیه: (باشه میگم عجله نکن همیشه خدا عجله داری...آه ای خدا جونم...) الان که دارم برات می نویسم مدت طولانی میشه که با همسفر جدیدت به سوی سرنوشتت ناخواسته یا خواسته رفتی... خوب بماند قصه ی رفتنت باز غصه ی دلم را تازه میکند... میدونی چیه من ازت با التماس خواهش میکنم اگه خداوند فرزندی پسر بهت عطا کرد اسمش را سیاوش بذاری که با شنیدن این اسم همیشه خاطرات روزهای قشنگ دورمون در ذهنت زنده بشه... میدونم برات سخته ولی من ازت به عنوان یک عاشق نه! بلکه به عنوان یک دوست صمیمی که روزگاری به عشق تو نفس می کشیده این خواهش را ازت دارم... تو رو خدا به پاکی عشقمان قسم این کار را انجام بده مطمئن باش خوشحال میشم. میدونم توقع زیادیه ولی این دفعه همه سعیت را بکن که در این مورد اختیاری از خودت داشته باشی... ولی اگه نشد اشکالی نداره تو خلوت وسکوت خودت به این اسم صداش کن... راستی یک حرف دیگه: سعی کن درست تربیتش کنی مثل خودت یا حتی بهتر از خودت سعی کن قلبشو از همون کودکی با عشق به خدا مانوس کنی چون تنها عشقیه که هیچ وقت کهنه نمیشه و از دل نمیره... یک حرف دیگه هم می خواستم بگم اونم اینه که سعی کن سیاوشت مثل من نشه... دوستش داشته باش ولی نه بیشتر از من... ( آخه تو که میدونی من حسودم اگه ببینم کسی رو بیشتر از من دوست داشته باشی... آه ای خدا جونم...) خوب حرفام تموم شد. ومنم یک قول میدم ولی اولش بذار یک حرفایی رو برات روشن کنم بعد حرف آخرمو میزنم. میدونی که من عاشقتم و در این شکی نیست و تا آخر عمرم در یادمی چون قلب تو در سینه من می طپه... واسه تو هم همین طوره قلب من در سینه توهست... ولی دیر یا زود امروز یا فردا بالاخره تو طالع من هم یک وصال اجباری باید باشه و نمی تونم بهت دروغ بگم که من هیچ وقت به وصال کسی در نمیام... چرا؟ چون هر چی خدا بخواد همون میشه اگه تو سرنوشت منم وصال با تو نبود لابد یکی دیگه همسفرم میشه... برای من هم سخته تو چشمای یکی دیگه نگاه کنم وبهش بگم دوستت دارم. ولی مطمئن باش اگه دوستش داشته باشم یا بهش عادت کنم هیچ وقت عاشقش نمیشم و تا ابد عاشق تو هستم... چون به قول خودت آدم یک بار متولد میشه یک بار هم عاشق میشه یک بار هم می میره... خوب تا اینجاش به سختی تونستم این حرفا رو بهت بگم... قسم به همه مقدساتی که تو هم قبولشون داری با هر کلمه ای که می نویسم یک قطره اشک از چشمام جاری میشه... خوب بگذریم... در آخر کلام گفتن این حرفم به خدا واسم سخته ولی میگم: میگم تا بهت ثابت بشه دیونه ات هیچ وقت فراموشت نمیکنه و هنوزم تو حال وهوای اون روزای خوبمون است... منم اگه خدا بهم فرزندی دختر عطا کرد اسم تو رو روش میزارم نه اینکه خیلی زیاد مثل تو  دوستش داشته باشم یا عاشقش بشم ... فقط خاطره تو رو تا مادامی که هستم به یادم میاره... وسلام.

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:24 توسط عاشق |
یادی از گذشته مون... (۱)

سلام الهه ی نازم... امروز شهامتم بیشتر از همیشه شد و به دفترچه خاطرات گذشته مون نظری انداختم چون بعد رفتنت دیگه دلمم نمی اومد به دست نوشته هایی که به عشق تو می نوشتم نگاهی دوباره بیاندازم ولی امروز یک حس غریبی بهم دست داد که از گذشته نباید فرار کرد و با انتشار دست نوشته های گذشته ی پر شکوهمون برای تو در وبلاگم یادی از اون روزای قشنگ بکنم...(نیستی ولی یادت هنوز اینجاست) اول از همه تقدیم به تو که تنها بهانه ام بودی...دوم تقدیم به همه عزیزانی که قلبشون به عشق پاک می طپه...  دیشب هم دیدمت ولی چه فایده که از پشت قفس دیدمت من یک لحظه فکر کردم تو یک زندانی هستی. ومن فرشته نجاتت و می خوام نجاتت بدم. ولی همه راهها به رویم بسته بود. وخیلی از خودم بدم اومد اون لحظه دعا کردم زمین باز بشه تا منو ببلعه. حس کردم داری اشک می ریزی با این که هوا تاریک بود فهمیدم داری گریه میکنی باور کن منم اون لحظه اشک تو چشمام حلقه زده بود ولی سعی کردم همش خودم شاد نشون بدم و وقتی از کنارت رفتم خیلی ناراحت شدم وتا جایی که تونستم گریه کردم. انگار تو خواب بودم دلم می خواست ساعتها بهت نگاه کنم وبهت بگم خیلی دوستت دارم وبرات می میرم ای یگانه عشقم. تا کی ای خدا برای رسیدن به اون دعا کنم. تا کی به آسمون نگاه کنم. خوب تا کی ای خدا؟ دارم می میرم ای گل ناز و قشنگم از این همه غم ای کاش می مردم وسر راهت قرار نمی گرفتم. چون میدونم مثل خودم داغون شدی نه میدونی حتما یک حکمتی بوده که من تو سر راه هم قرار گرفتیم. خدا رو چی دیدی یک روزی بهم می رسیم بهت قول میدم از اعماق وجودم باور کن.

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:22 توسط عاشق |
یک روز برمیگردی پیشم که دیگه نیستم...

الهه ی من این روزا انتظارت خیلی سختر ازهمیشه شده ومن دیریست که منتظرتم... در میان حروف الفبا هیچ کلمه ای پیدا نمی شه که در وصف خوبیهات بگم... چیه تعجب کردی! که می خوام از خوبیات بگم من دیگه اون قدر هم خودخواه نیستم که خوبیات از یادم بره... درسته تنهام گذاشتی... ولی من دل خوشم به فردایی که نمی دونم کی از سر راه میرسه... به افقهای دوردست چشم دوخته ام ولی هنوز هیچ نشانی و خبری از تو برایم نیامده...الان هم که برات می نویسم با وجود این همه وسایل ارتباطی از قبیل تلفن...(sms)...اینترنت...(email)... هنوزم بی خبرم از تو... شاید اون جایی که تویی هیچ گونه وسیله ارتباطی نیست...(آخه تو این جوری نبودی! دلمم نمیاد بهت بگم بی وفا) تو این شرایط ای کاش مثل قصه ها قاصدی بود یا کبوتر نامه رسانی که عاشق را زحال معشوق و معشوق را زحال عاشق باخبر میکرد... و خلاصه یک جوری احوال دلهایمان را بهم دیگه می رسوندن... وتموم میشد این چشم انتظاری... کاش بودی و می فهمیدی که چگونه دارم خودم گول میزنم با رویای آمدن تو... ولی اگه روزی هم بیایی! حرفی برای گفتن ندارم جزء آرزوی دیدن روی ماه تو...

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:12 توسط عاشق |

عشق اونیه که به خاطر اون تموم قانونای روزگار رو زیر پا میذاری و به جاش ناهنجاریهای شیرین زندگی

 
رو جایگزینش میکنی

عشق اونیه که وقتی خیلی ناراحتی یا دلت میخواد مث ابر بهاری گریه کنی اون میشه سنگ صبورت و
اغوشش
میشه پناهگاهت و شونه هاش برات تکیه گاهی برای اشکهات


عشق اونیه که شبها با یاد اون میخوابی با یاد اون غذا میخوری با یاد اون حتی اهنگ گوش میدی


عشق اونیه که شبها قبل از خواب با رویای با او بودن چشماتو روی هم میذاری
عشق اونیه که شبها موقع خواب دوست داری سره اون کنار سر تو باشه


عشق اونیه که شبها دستاتو زیر بالش یا زیر بغلات پنهون میکنی تا کمبود دستای گرمشو کمتر حس کنی


عشق اونیه که دوست داری بوی عطر بدنش بشه تک تک نفسهات


عشق اونیه که میخوای اون بشه ماه مهتاب شبها و خورشید روشنای زندگیت


عشق اونیه که دلت همیشه بهونه ی اونو میگیره هر چند میدونی که دیدار او غیر مقدوره


عشق اونیه که براش بی تابی میکنی و نا خود اگاه بدنت براش میلرزه


عشق اونیه که هر جا میری دوست داری اونم همراهت باشه


عشق اونه که هرکجا میری دوست داری براش سوغاتی بخری حتی اگر هم نتونی بهش بدی


عشق اونیه که تمام حرفها و درد و دلت را دوست داری برای اون بگی


عشق اونیه که تو دوست داری اولین کسی که از پیروزی هات با خبر میشه اون باشه


عشق اونیه که هر یادگاری یا دست نوشته ای از اون داری از دنیا با ارزش ترمیشه برات


عشق اونیه که موقع درد وقتی اونو میبینی دردت فراموشت میشه


عشق اونیه که به خاطر شنیدن صداش حاضری خیلی از ارزش هارو زیر پات بذاری


عشق اونیه که تو موقع شادیهات دوست داری اونم کنارت بود و سهمی از این خوشی هارو داشت


عشق اونیه که حاضری به خاطر اون به تموم دنیا حتی به آدما دروغ بگی


عشق اونیه که به اون اختیار تام میدی تا وارد حریم خصوصیه زندگیت بشه


عشق اونیه که اون تموم فکر و ذکرت میشه


عشق اونیه که آسمون سیاه دلت با قدوم اون رنگین کمان میشه


عشق اونیه که برای دیدنش لحظه شماری میکنی


عشق اونیه که موقع دلتنگی هات مث ابر پر بارون اسمون دلت رو تصاحب میکنه


عشق اونیه که از دوری اون قلم دست میگیری و هر چه احساسه رو روی یه تیکه کاغذ میاری


و عشق اونیه که هیچ وقت نمیتونی فراموشش کنی حتی اگه اون تورو فراموش بکنه

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:7 توسط عاشق |
وزقسمت بود.خدا هستی را قسمت میكرد.

خدا گفت:چیزی ازمن بخواهید. هر چی باشد
شما را خواهم داد.سهمتان را از هستی بخواهید
زیرا خدا بسیار بخشنده است
وهركه امد چیزی خواست.یكی بالی برای پریدن
ودیگری پایی برای دویدن.یكی جثه ای بزرگ خواست
وان یكی چشمان تیز.یكی دریا راانتخاب كردویكی اسمان را.
دراین میان كرمی كوچك امد وبه خدا گفت:من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم
نه چشمان تیز ونه جثه ای بزرگ.نه بالی ونه پایی نه اسمان ونه دریا.
كمی از خودت را به من بده
نام او كرم شب تاب شد
خدا گفت:ان كه نوری با خود داردبزرگ است حتی اگربه قدر ذره ای باشد
تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیربرگی كوچك پنهان می شوی
و روبه دیگران گفت:كاش می دانستید كه این كرم كوچك بهترین راخواست

حالاهزاران سال است كه اوبردامن هستی می تابد.
وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است
وكسی نمی داند كه این همان چراغی است كه
روزی خدا ان را به كرمی كوچك بخشیده است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 17:9 توسط عاشق |

  دلتنگی های آدمی را

  باد ترانه یی می خواند،

  رویاهایش را

   آسمان ِ پرستاره نادیده میگیرد ،

  و هر دانه ی برفی

   به اشکی نریخته میماند.

 

   سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

   از حرکات ناکرده

   اعتراف به عشق های نهان

   و شگفتی های بر زبان نیامده.

 

   در این سکوت

  حقیقت ما نهفته است

  حقیقت تو

  و من.

 

 

 

روشن است آتش درون شب

وز پس دودش

طرحی از ویرانه های دور.

گر به گوش آید صدایی خشک:

استخوان مرده می لغزد درون گور.

 

دیرگاهی ماند اجاقم سرد

وچراغم بی نصیب از نور.

 

خواب دربان را به راهی برد.

بی صدا آمد کسی از در،

در سیاهی آتشی افروخت.

بی خبر اما

که نگاهی در تماشا سوخت.

 

گرچه می دانم که چشمی راه دارد با فسون شب،

لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش:

آتشی روشن درون شب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 17:2 توسط عاشق |

واژه

    غريب خداحافظي به ميان آمد

                                      چه بي رحمانه

و من سوختم چه بچه گانه

                             اما

                              هنوزهم دوستت دارم

                                                  غريبه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 9:58 توسط عاشق |

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 15:45 توسط عاشق |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا